شناخت آزمون حق

چگونگی آزمونهای الهی برای هر فردی به یک نوعی متفاوت یا شاید مشابه باشد.

مهم شناخت لحظات ناب آزمون می باشد که در چنان لحظه ای باید حق را دریافت و جان را به آزمون وی داد .

چنانکه بتوانی لحظات زیبای آزمون حق را بشناسی ، چنان لذتی بی نهایت از اینکه تو را لایق آزمون دانسته خواهی برد که چنان لذتی را توصیف به بیان نیاید. حتی اگر آزمون بسیار سخت و شکننده باشد. که در  بر آزمون دهنده لایق ، هر چه سخت تر باشد  شیرین تر خواهد بود.

و وای بر آنکس که تهی از یاد حق گشته و آزمون های خالق خود را ناشی از شانس بد و نا اقبالی خود دانسته و در چنین حالتی هم بر خود و هم بر خلایق بد و رد گفته و عرصه را بر خود تنگ میکند. و در نهایت با روانی متلاطم به زانو خواهد آمد . و در این لحظه ست که فطرت ذاتی وی که در نهایت فشار و بن بست یک الهه ای را در خود احساس می کند و دست نیاز رو به سوی او می برد. و از آن موجود ناشناخته اعماق وجود خود کمک میخواهد در جهت گره گشایی کارش. حال آنکه این بنده غافل نمیداند که آن موجودی که در نهایت سختی بدان رسیده همان خالق یکتاست که او را در چنین ورطه آزمونی قرار داده تا اندکی یاد خالق خود کند ..

چون بهوش باشد لذت برد و یاد خالق به زیبایی کند . و در آزمون نیز سر بلند گردد و یک قدم به کمال انسانی  نزدیک تر شود.

 و چون غافل باشد به زانو افتد و ترسنان و نادم از کردار بد خویش باز به نقطه ای ، کور در خود دست یابد که آن نقطه همان خداست .بدان سبب کور گشته که چنین بندگانی کمتر یاد حق کنند مگر در واقعی که دیگر هیچ راهی برایشان نمانده و بنا به فطرت ذاتی که در همه انسان ها نهفته است به یاد خالق توانمند افتند و از وی کمک جویند.

و حال ای محرم راز چنان که در خود نمودی ، بگفتی .!!!  بدان و آگاه باش که در تمامی آزمون های حق اگر از وجود بی نهایتش مدد جویی و توکل بر ذات پاکش نمایی موفق گردی.. بدان که دنیا و دنیائیان و امور دنیوی و مال نیا رو قدری نیست و چه به حق گفته است که::دنیا سراچه ایست که باید از آن گذشت:: و بدان که نیامده ای که بمانی ، آمده ای که بروی، آمده ای که توشه ای برگیری که در غایت سفر به نزد حق از کاروانی کمال جویان و خواهان لقای یار جا نمانی. نه آنکه آنقدر در دنیای عجوز و نامراد دل بندی که رخت بر بستن به الجبار برای همگان . برایت،  مانند زهریست که باید بنوشی.

پس به خود بیا و به درجه یقین،  بدان که خواهی رفت پس این همه گرد و خاک مکن که نهایت گردش بر  چشمت خواهد رفت..

بنگر به خالق زیبایی که حتی یک لحظه هم از تماشای منظر تو باز نایستاده و مداوم به تو می نگرد تا نزدش باز گردی او طاقت دوریت را ندارد . تو چرا چنین از او دور مانده ای که حتی به  روزی . گاهی به هفته و ماهها یادی از او نکنی...

بدان و هزاران بار نیز بدان . و بر خود بگو که تو ملک بوده ای و از این عالم نیستی . دل به خالق  بده و در راه او باش.. در این راه نیز از افتادگی مترس .که حافظ نیز گفت: کز پا فتادن تو به منزل رسیدن است..

دگر به چه زبانی بر تو گویم که از این عالم نیستی ..

 و تو پند نپذیری...و گویی حال بگذار تا بعد بینیم چه شود و چه پیش آید ..

........چه دیدن و چه پیش امدی ؟!که بر تو گفتم و اتمام حجت نمودم که ای محرم راز ..راهی نمانده تا پایان خط دنیا!!!! آن گونه که تا به اینجا رسیده ای !!! طی ادامه مسیر نکن. پشیمان خواهی شد. و دیگر پشیمانی را سود نخواهد بود . مگر در این لحظه.. که خود را می بینی !! و خالق زیبا را چه آشکار بر خود ناظر می بینی ..

بار خداوندا.. ای کمال مطلق .مرا جز به خودت قانع مکن. که مقامی کمتر از این مرا راضی نخواهد ساخت ... و طمع  آن مقام مرا از میان خواهد برد.. میدانم که تو نیز نمیخواهی که چنین شود..

این دل خطا کار ، این چشم گناه بین ، این زبان سرخ دروغ تهمت ، و این دست و پای و تمامی نعماتی که برمن به ارزانی دادی .. و من بر همه آنها لکه ای سرد و تلخ نهادم..از تو به در گاه تو طلب غفران گناه هان و قربت را می نمایم.. آمین یارب العالمین..

/ 10 نظر / 6 بازدید
مهدی يوسف زاده

با سلام -خيلی قشنگ کار کردی -پیوند آدرس شما رو تو سايت گذاشتم لطفاْ شما هم به من پیوند بديد- www.somehsara.co.sr

زيبا

گفتم : خداي من ، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ي ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن لحظات شانه هاي تو کجا بود ؟ گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت برمن تکيه کرده بودي ، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي . من همچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

زيبا

و وای بر آنکس که تهی از یاد حق گشته و آزمون های خالق خود را ناشی از شانس بد و نا اقبالی خود دانسته و در چنین حالتی هم بر خود و هم بر خلایق بد و رد گفته و عرصه را بر خود تنگ میکند.

زيبا

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي ؟ گفت : روزيت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، پناهت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، بارها گل برايت فرستادم ، کلامي نگفتي ، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بنده ي من بودي چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي

زيبا

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي ؟ گفت : بارها صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي ، تو هرگز گوش نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهي رسيد

زيبا

گفتم : پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي ، اينگونه زار بگريم ؟ گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي کند ،اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان ، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود

زيبا

گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت ... گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...

زيبا

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي ؟ گفت : اول بار که گفتي خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم ، تو بازگفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر ، من مي دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمي کني وگر نه همان بار اول شفايت مي دادم

زيبا

مناجات با خدا زيباست موفق باشيد