دلگير و دلتنگ

از موقع سربازی تا الان هر وقت که ميخوام از شهر خودم دور بشم حتی برای مدتی کوتاهی دلم ميگيره .شايد به خاطر ، خاطرات دوران عاشقی بود که با رفتن به سربازی همه چيزش بهم ميخورد و منو از سفر کردن بدون يار منذجر کرده بود.الان اثر اون روزها عين زلالی آب برام تداعی ميشه..و واقعا حالت بد و آزار دهنده ای برام هست.و فقط با توصيفش برای وبلاگم دلم يه کم آروم ميشه...

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت  * * رخت بربندم و تا ملک سيلمان بروم

به هواداری او ذره صفت رقص کنان  * * تا لب چشمه خورشيد درخشان بروم

بهوش بودم از اول كه دل به كس نسپارم    //    شمايل تو بديدم نه عقل و نه هوشم

/ 5 نظر / 4 بازدید
سارا

سلام دوست عزيز ...ازاينکه بهم لينک دادی ممنون...هميشه موفق وسبز وپايدار باشی

محمدمهدی

سلام دوست عزیزو مهربونم. . از اينكه محبت كردي و در جشن تولدم شركت و با يادداشت زيباتون منو شرمنده محبتهاي خودتو كرديد از صميم قلب تشكر مي كنم. اميدوارم باز هم شما را در وبلاگ بابام ببينم. هميشه و همواره دلتون شاد . لبتون خندون و تنتون سالم باشه . ««« دوستدار شما : محمد مهدي»»»